الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

499

إحياء علوم الدين ( فارسى )

جابيه مراجعت نمود . پس همهء صحابه بر ترك توكل - و آن عالىتر مقامات است - چگونه اتفاق كردند ، اگر امثال اين از شروط توكل است ؟ سؤال چرا از بيرون آمدن از شهر [ ى كه در آن و با بود ] نهى فرمود ، و سبب و با در طب هواست ، و گريختن از زيانكار ظاهرترين طريق است در معالجت ، و زيانكار هواست ، پس چرا در آن رخصت نفرمود ؟ جواب گريختن از زيانكار منهى عنه نيست و در آن خلافى واقع نشده است ، چه حجامت گريختن است از زيانكار ، پس ترك توكل در امثال اين مباح است ، و اين بر مقصود دلالت نكند . و ليكن چيزى كه در آن روى نمايد - و علم خداى راست - آن است كه هوا از آن روى كه به ظاهر تن رسد زيانكار نيست ، بلكه از آن روى زيانكار است كه پيوسته استنشاق كرده شود . چه هوا چون عفن باشد و به شش و دل و باطن احشا رسد ، به بسيارى استنشاق در آن اثر كند ، پس و با بر ظاهر پيدا نيايد مگر پس از بسيارى تأثير در باطن . پس غالب آن است كه بيرون آمدن از شهر خلاص ندهد از اثرى كه پيش از آن مستحكم شده باشد ، و ليكن خلاص موهوم بود . پس اين از جنس موهومات شود ، چون افسون و فال بد . و اگر تنها اين معنى بودى مناقض توكل بودى و منهىّ عنه نبودى ، و ليكن بدان منهى عنه شده است كه كارى ديگر با آن ضم مىشود . و اين كار آن است كه اگر تندرستان را در بيرون آمدن رخصت باشد ، در شهر جز بيماران كه به سبب طاعون بيرون نتوانند آمد نمانند ، و دلشان شكسته شود و متعهدان نيابند ، و در شهر كسى نماند كه ايشان را آب و نان دهد ، و ايشان به نفس خود به آنها مباشرت نتوانند كرد ، پس آن سعى باشد در اهلاك ايشان بتحقيق ، و خلاص ايشان متوقع است ، چنان كه خلاص تندرستان متوقع است . پس اگر مقيم باشند ، مردن در اقامت قطعى نيست ، و اگر بيرون آيند ، در بيرون آمدن خلاص قطعى نيست ، و « 276 » اهلاك باقيان قطعى است . و مسلمانان چون بنايند كه بعضى از آن بعضى را استوار دارد . و چون يك شخص‌اند ، اگر عضوى از آن دردمند شود به ديگر عضوها سرايت كند . پس اين آن است كه در تعليل نهى ، ما را روى مىنمايد . و در كسانى كه هنوز بر ايشان نرفته‌اند اين منعكس است ، چه هوا در باطن ايشان اثر نكرده است ، و اهل شهر را بديشان [ 376 ] حاجت نيست . آرى ، اگر در شهر نماند جز كسى كه در او اثر طاعون باشد - و ايشان به متعهد محتاج باشند - و قدوم « 277 » قومى بر ايشان اتفاق افتد ، بسيار باشد كه استحباب « 278 » در رفتن « 279 » آن جا منقدح شود « 280 »

--> ( 276 ) و حال آن كه . ( 277 ) قدوم ، آمدن . ( 278 ) استحباب ، مستحب دانستن . ( 279 ) در رفتن ، داخل شدن . ( 280 ) منقدح شود ، ظاهر شود ( نسخهء خطى ) .